پيام
+
[تلگرام]
قـهر بوديم، در حال نماز خوندن بود ..
نمازش که تموم شد هنوز پشت به اون ور نشسته بودم...
کتاب شعرش و برداشت و با يه لحن دلنشين شروع کرد به خوندن ولي من باز باهاش قهر بودم ...!!!
کتاب و گذاشت کنار ، بهم نگاه کرد و گفت:
"غزل تـمام ، نـمازش تمام ، دنـيا مات ،
سکوت بين من و واژه ها سکونت کرد"
باز هم بهش نـگاه نکردم...
اينبار پرسيد:عاشقمي؟؟ سکوت کردم ...
گفت: "عاشقم گر نيستي
لطفي بکن نفرت بورز ...
بي تـفاوت بـودنت هـر لحـظه آبم ميکند"
دوباره با لبخند پرسيد:عاشقمي مگه نه؟
گفتم :نـه !
گفت: "لبت نه گويد و پيداست ميگويد دلت آري
که اين سان دشمني يعني که خيلي دوستم داري "
زدم زير خنده ...
و رو بروش نشستم...
ديگه نتوستم بهش نگم
وجودش چـــــقدر آرامش بخشه ...
بهش نگاه کردم و از ته دل گفتم :
خدا رو شکر که هستي ...
[شهيد عباس بابايي]
انديشه نگار
96/5/31
*ري را
غزل تـمام ، نـمازش تمام ، دنـيا مات ...
در انتظار آفتاب
خيلي قشنگ
انديشه نگار
زيبا..